وبلاگ گل آقایی

گل آقای ملت ایران

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 1:7  توسط سعید افشاری  | 

ایمیل ها

ایمیل ها:

admin@golagha.ir : site admin editor@golagha.ir :

مدیر مسئول(پوپک صابری فومنی)

site-editor@golagha.ir : دبیر سایت گل آقا(آذین محمدزاده) child@golagha.ir : مجله بچه ها گل آقا
fasl@golagha.ir : فصل نامه گل آقا child-editor@golagha.ir : سردبیر بچه ها گل آقا(علی زراندوز)
fasl-editor@golagha.ir : سردبیر فصل نامه گل آقا(امیر داودی) monthly@golagha.ir : ماهنامه گل آقا
yearly@golagha.ir : سالنامه گل آقا monthly-editor@golagha.ir : سردبیر ماهنامه(گیتی صفرزاده)
yearly-editor@golagha.ir : سردبیر سالنامه گل آقا(ریتا اصغرپور) publishing@golagha.ir : انتشارات گل آقا
eshterak@golagha.ir

:

بخش اشتراک(سارا صابری) weekly@golagha.ir : مرحوم هفته نامه گل آقا
           
info@golagha.ir   روابط عمومی (مریم افتخاری) news@golagha.ir :  ارسال اخبار 
           
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 15:31  توسط سعید افشاری  | 

عناوين سايت گل‌آقا up to date شد!

August 29, 2006


gol-jadid1.jpg

تفاوت همكاران گل‌آقا با همكاران فرهنگستان زبان و ادب فارسي اين است كه عزيزان فرهنگستاني براي كلمات خارجي معادل فارسي پيدا مي‌كنند ولي همكاران گل‌آقا بيشتر وقتها مشغول پيدا كردن معادلهاي طنز براي كلمات فارسي هستند. البته اينكه حالا كدام كار سخت‌تر است، مسأله‌اي است كه قضاوتش را به شما واگذار مي‌كنيم. خوب، خوشبختانه مقدمه‌مان به اندازه‌اي شد كه ديگر مي‌توانيم برويم سر اصل ماجرا كه همان اسامي جديد و طنزآلودي است كه توسط 13 كيلوگرم مغز همكاران گل‌آقايي (كه دُنگ هر نفر 300/1 كيلوگرم يا كمي بيشتر و كمتر است!) فكر شده است. پس با دقت آنها را مطالعه بفرماييد تا بعداً هي كامنت نگذاريد كه اينكه نوشتيد حالا يعني چه اصلاً؟!

1- جارچي: اگر مي‌خواهيد از تازه‌ترين حوادث و اتفاقهاي دنياي طنز و كاريكاتور (از شرايط شركت در فلان مسابقه كاريكاتوري گرفته تا اخبار سينمايي كمدي و حوادث درون آبدارخانه‌اي، مصاحبه و گزارشهاي مربوط و نامربوط و غيره...) با خبر شويد به محض اينكه آنلاين شديد، روي بخش جارچي (اخبار سايت) كليك كنيد و خودتان را در جريان اخبار مورد نظر قرار دهيد! البته يك راه آسان‌تر هم هست، براي باخبر شدن از تازه‌ترين خبرها، كافي است ايميلتان را در آپ‌توديت‌نامه وارد كنيد تا جارچي خودش خبرها را به شما برساند!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 15:25  توسط سعید افشاری  | 

هليكوپتر امداد

هليكوپتر امداد
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 11:26  توسط سعید افشاری  | 

درباره موسسه گل آقا

 GOLagha is a cultural institute established in 1990 (Iranian calendar 1369.)
The axis of all Golagha activities includes: viz: publications, books and calendars; holding competitions and exhibitions; training the talented youths; supporting satire and caricatures .
The Institute came into being and was founded through the aspirations and efforts of the late Kiyumars SABERI Foomani, with the help and assistance of Golaghaina satirists and collaborators; and currently continues such activities under the management and directions of Ms. Poupak SABERI Foomani, (Golagha’s daughter).
Through this site we intend to introduce you the various and most important activities of this Institute, which is better known as IRAN HOME OF SATIRE.

گل‌آقا يك مؤسسه فرهنگي است كه در سال 1369 تأسيس شده است. فعاليتهاي مؤسسه گل‌آقا شامل انتشار نشريات، كتاب، تقويم، برگزاري مسابقات و نمايشگاه، آموزش جوانان با استعداد و حمايت از طنز و كاريكاتور است.
مؤسسه با كوشش و
علاقه بسيار مرحوم كيومرث صابري‌فومني و با كمك طنزنويسان و همكاران گل‌آقايي بوجود آمد و در حال حاضر فعاليت‌هاي مذكور با مديريت و راهنماييهاي خانم پوپك صابري‌فومني (دختر آقاي صابري) ادامه دارد.
از طريق اين سایت در نظر داريم اهم فعاليت‌هاي گوناگون اين مؤسسه را كه «خانه طنز ايران» شناخته شده است به شما معرفي كنيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 11:19  توسط سعید افشاری  | 

شماره 329 بچه ها گل آقا منتشر شد كه اين وبلاگ نيز در آن معرفي شده است

 

 
   
   
   

پوستر تيم ايتاليا
جواب سرگرمي‌
و باز هم ما خون داديم
كاريكاتور خارجي
بخش گزارش
كاردستي
گفتگو
از همكاران افتخاري چه خبر؟
خداحافظ تا شماره بعد
خنده‌خانه شهر

     
     

شماره 329
نگاه آزاد
بچه‌ها، سلام
كميك‌استريپ
مسابقه و سرگرمي
حكايت شير و خر
داستان
پيامهاي شما
بچه‌ها من هم بازي
معرفي بازي رايانه‌اي
ديگه چه خبر؟
معرفي نشريات

 
   
   
     

   
     
 

       

         

برای تماس با مجله خودتان میتوانید به آدرس child@golagha.ir ایمیل بفرستید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 19:22  توسط سعید افشاری  | 

وبنامه گل آقا

كاريكاتورهاي عصر مشروطه

July 31, 2006

محمد رفيع ضيايي


A1.jpg

1-اولين كاريكاتور مطبوعاتي شناخته شده در ايران كه 4 سال قبل از پيروزي انقلاب مشروطه چاپ شده است. كاريكاتوريست كه نام خود را با تمامي عناوينش «حسين الموسوي نقاشباشي آستان قدس» امضا كرده عقيده دارد در ممالك مترقي اگر كسي در حال بالا رفتن از نردبان ترقي باشد سايرين به او كمك مي‌كنند تا راحت‌تر بالا رود، اما در ايران همه سعي مي‌كنند طرف را بكشند پايين! (البته همان طور كه مي‌دانيد اين حركات ناشايست در دوره ماقبل مشروطه بوده است و امروزه روز خوشبختانه ما هم مثل ممالك مترقي خواستار ترقي همديگر هستيم!)


A2.jpg

2-روي جلد اولين شماره روزنامه ملانصرالدين كه در هفتم آوريل 1906 م در تفليس به چاپ رسيد، يعني تقريباً 5 ماه قبل از پيروزي انقلاب مشروطه. موضوع كاريكاتور، خواب ملل مشرق زمين و آغاز بيداري آنهاست. اصولاً موضوع خواب و بيداري و يا به عبارت صحيح جهل و آگاهي، از جمله سوژه‌هاي رايج كاريكاتورها از صد سال پيش تا امروز است. ولي آگاهان معتقدند به زودي زود با بيدار شدن آخرين در خواب مانده، نسل اين‌جور كاريكاتورها تا چند صد سال ديگر ور خواهد افتاد!
نام صاحب اين اثر شلينگ اشمرلينگ است.

A3.jpg

3-ديديد حق با ما بود و سوژه خواب و بيداري دست از سر مشروطه و ما برنمي‌دارد. اين يكي كاريكاتور هم مستبدان دوره محمدعلي شاه قاجار را نشان مي‌دهد كه بر سر گهواره ملت ايران ايستاده‌اند.
بعضي مفسرين در مورد مشت جناب شاه در كاريكاتور گفته‌اند شاه منتظر است تا هر وقت ملت خواست از خواب ناز بيدار شود چنان به سرش بكوبد كه...

A4.jpg

4- كاريكاتوري از اولين شماره نشريه «آينه غيب‌نما» كه در همان سال اول مشروطه چاپ شده است. دست اين نشريه واقعاً درد نكند چرا كه تمام نشرياتي كه در دوره مشروطه منتشر مي‌شدند را نشان مي‌دهد به همراه نگاه متعجب و انگشت به دهان محمدعلي شاه كه دارد فكر مي‌كند «عجب! نكند در اين مجله‌ها حرفهاي سياسي هم بنويسند»، اگر بدانيد كه بعدها شاه خيلي از اين نشريات را تعطيل مي‌كند و نويسنده‌هايش هم يا كشته مي‌شوند يا تبعيد آن وقت به ما حق مي‌دهيد كه بگوييم ازدست كاريكاتوريست درد نكند كه حداقل در تاريخ ثبت كرد روزي روزگاري چه نشرياتي در اين مملكت منتشر مي‌شدند.


A5.jpg

5-مي‌گويند ستارخان وقتي اولين شماره روزنامه آذربايجان را ديد گفت: «امروز، روز عيد مردم آذربايجان است.»
حيف كه اين عيد مدت زيادي طول نكشيد و بعد از 20 شماره از انتشار بازماند. روزنامه آذربايجان از جمله حرفه‌اي‌ترين نشريات صدر مشروطه است كه توسط ميرزاعلي‌قلي خان صفراف منتشر مي‌شد. روي جلد مزبور با اشاره به حوادث آن روزگار آذربايجان نشان مي‌دهد كه در مركز كسي به فكر آذربايجان نيست.


A6.jpg

6- باز هم يكي از كاريكاتورهاي نشريه آذربايجان. حاج ميرزا آقاسي، وزير محمدشاه قاجار است كه بي‌كفايتي و بي‌سياستي و منفعت‌طلبي او باعث شد قسمتي از سرزمينهاي شمالي ايران از دست برود. او در اين كاريكاتور درياي خزر را نشان مي‌دهد و مي‌گويد: «از اين آب شور ما را چه حاصل، بدهيد برود به جهنم!»

A7.jpg

7- كاريكاتور از روزنامه تنبيه كه سالهاي آغازين جنبش مشروطه منتشر مي‌شد.
موضوع خواب و بيدار كه يادتان هست؟ باز هم ملت ايران است كه به خواب رفته، اما اين بار اربابان جرايد در صددند هر جور شده حتي با فرياد و مشت و لگد و چماق او را از خواب غفلت بيدار كنند. اين كاريكاتور تك فريمي بود و متأسفانه ما نفهميديم بالاخره ايران از خواب بيدار شد يا اينكه چي.

A8.jpg

8- حتماً فكر مي‌كنيد اين جمعيت منتظرند كه از عابربانك پول بگيرند. بايد عرض كنيم كه اشتباه كرديد! اين جمعيت مي‌خواهند پول خود را در اولين بانك ايراني، يعني بانك ملي ايران بگذارند! اين كاريكاتور نه تنها نشان مي‌دهد كه سابقه صف كشيدن ما ايراني‌ها به صدر مشروطه برمي‌گردد بلكه نشان مي‌دهد ايراني‌ها گويا آن موقع خيلي هم پول داشتند!

A9.jpg

9- در اين كاريكاتور كه از روزنامه بهلول (از نشريات صدر مشروطه) نقل شده درمي‌يابيم كه اين آمريكاي جهانخوار از همان صد سال پيش درصدد مثلاً اصلاح امور مالي و برقراري دموكراسي و ايجاد خاورميانه بزرگ بوده است و كار امروز و ديروزش نيست! البته بعضي‌ها عقيده دارند بالاخره سازمانهاي بين‌المللي، آمريكا را سر جايش خواهد نشاند!

A10.jpg

10- مردم مشروطه‌خواه در صد سال پيش نه تنها مجبور بودند عليه استبداد مبارزه كنند تا يك دولت ملي و قانوني تشكيل شود، بلكه مجبور بودند عليه دولتين در دولت استبداد هم مبارزه كنند. اين دولتهاي در دولت، عبارت بودند از دولتين روس و انگليس، كه يكي در «زرگنده» و ديگري در «قلهك» حكومت مي‌كرد و كنسولگري‌هايشان محفل امن مستبدين بود.

A11.jpg

11- خوشبختانه ما در حال حاضر و صد سال پس از مشروطيت از نظر پوشاك و محصولات نساجي كم و كسر نداريم و در كمترين زمان مي‌توانيم بهترين كفش و لباس چيني را از نزديك‌ترين فروشگاه نزديك خانه‌مان تهيه كنيم. اما صد سال پيش نه تنها از صنعت نساجي و نخ‌ريسي هيچ خبري نبود بلكه از كالاهاي چيني و مالزي و قس عليهذا هم خبري نبود.

A12.jpg

12- اين هم يك گفتگو بين دو تا آدم در صد سال پيش.
حتماً مي‌پرسيد چه مي‌گفتند. هيچي، همان چيزهايي كه شما وقتي مي‌خواهيد با دوستتان گپ بزنيد مي‌گوييد. مثلاً شكايت از گراني، ناامني، وضعيت نشريات و...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 19:10  توسط سعید افشاری  | 

اين مطلب از سايت گل آقا گرفته شده است

بچه‌ها... گل‌آقا نباشد، ترجيح مي‌دهيم مؤسسه‌ گل‌آقا را تعطيل كنيم

August 13, 2006





shadii.jpg

گفتگوي پوپك صابري فومني با خبرگزاري ايسنا


پوپك صابري فومني - مديرمسوول نشريه‌ي "بچه‌ها ... گل‌آقا" گفت: اين نشريه هم براي مرحوم صابري و هم براي ما از اهميت بسياري برخوردار بود و اگر قرار شود "بچه‌ها... گل‌آقا" نباشد، ترجيح مي‌دهيم موسسه گل‌آقا را تعطيل كنيم.

به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، نشريه‌ي "بچه‌ها... گل‌آقا" كه پيش از اين به‌صورت هفته‌نامه منتشر مي‌شد، چندي است به‌دليل مشكلاتي منتشر نمي‌شود و قرار است به شكل نامنظم و ماهانه منتشر ‌شود.

پوپك صابري فومني با انتقاد از بي‌توجهي مسوولان، مردم و بخش فرهنگي جامعه نسبت به وضعيت اين نشريه گفت: نشريه "بچه‌ها... گل‌آقا" براي گل‌آقا اهميت بسياري داشت؛ آن‌چنان‌كه در يك سخنراني خود گفته بود، من تمام سال‌هايي را كه براي بزرگسالان در زمينه طنز كار كرد‌ه‌ام، بيهوده مي‌دانم و هرچه براي‌مان ماندگار مانده، به‌واسطه‌ي كار كردن براي بچه‌ها بوده است و كاش عمرم را براي بزرگسالان تلف نمي‌كردم. حتا اين جمله را نيز گفته بود كه ناشاد باد دل كساني كه دل بچه‌هاي ايران را ناشاد مي‌خواهند.

وي در ادامه گفت: ما انتظار بيش‌تري از مسوولان، مردم و كساني كه داعيه كار فرهنگي دارند، داشتيم. اگر يك روزنامه حزبي تعطيل مي‌شد، همه صداي‌شان درمي‌آمد. ما از مردم، بخصوص والدين، دلگير و ناراحتيم؛ چون آن‌ها نبايد نسبت به مسائل فرهنگي فرزندان خود بي‌تفاوت باشند.

او افزود : "بچه‌ها... گل‌آقا" چندهفته‌اي است كه منتشر نمي‌شود. مسائل مالي يكي از دلايل منتشر نشدن آن است، ولي همه‌ي دلايل آن نيست.

صابري فومني با طرح اين پرسش كه مگر چند نشريه در زمينه كودكان وجود دارد، گفت: متاسفانه وقتي انتشار يكي از نشريه بچه‌ها متوقف مي‌شود، آب هم از آب تكان نمي‌خورد.

وي يادآور شد: سفير روماني زماني به ما مي‌گفت خوش به حالتان كه نشريه طنز مخصوص كودكان داريد، چون در همه جاي دنيا اين كار از جهت سرمايه‌گذاري و اقتصادي بي‌عقلي است.

او تاكيد كرد: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي اگر مي‌خواهد كاري كند، اميدواريم زود‌تر انجام دهد و نوشدارو بعد از مرگ سهراب نرسد.

وي متذكر شد: مي‌توان زمينه خوبي را براي توزيع مناسب نشريه "بچه‌ها ... گل‌آقا" در مدرسه‌ها فراهم كرد و وزارت ارشاد و آموزش و پرورش مي‌توانند در اين زمينه تلاش كنند؛ ولي متاسفانه ما همچنان درگير دعوا‌هاي جناحي و حزبي هستيم.

صابري در ادامه‌ي گفت‌وگوي خود با ايسنا تصريح كرد: متاسفانه هم‌اكنون فضا براي فعاليت در طنز و كاريكاتور سخت‌تر شده، حساسيت‌ها نسبت به طنز افزايش يافته است و ما با احتياط بسيار زيادي در اين زمينه كار مي‌كنيم.

او ادامه داد: در موسسه گل‌آقا و نشريات آن، همچنان نسبت به تمام آن چيزي كه گل‌آقا قبول داشت، متعهديم و همانند گل‌آقا، خود را نسبت به نظام، مردم و كشور متعهد مي‌دانيم.

صابري فومني در ادامه گفت: نسبت به دوره‌هاي گذشته، حساسيت‌ها نسبت به مطالب نشريات گل‌آقا تفاوت چنداني پيدا نكرده و مواردي از تهديد‌ها و برخورد‌هاي نامناسب كه در گذشته و حتا در زمان آقاي خاتمي وجود داشت، هم‌اكنون نيز وجود دارد و هميشه برخي از كاسه‌هاي داغ‌تر از آش وجود داشته‌اند.

وي ادامه داد: از سال گذشته ما با تهديدات كمي مواجه نبوده و كم فحش نخورده‌ايم. حتا انتشار كاريكاتور يكي از مقامات، واكنش‌هاي بسياري را در پي داشت كه ما توانستيم بخش عظيمي از افرادي را كه نسبت به اين موضوع واكنش نشان داده بودند، قانع كنيم؛ ولي عده‌اي نيز قصد داشتند كه شلوغ كنند و جو جامعه را به تشنج بكشانند؛ تا اين‌كه خبرنگاري از وزير ارشاد در اين‌باره سوال كرد و وزير نيز در جواب عنوان كرد كه كشيدن كاريكاتور مسوولان اشكالي ندارد.

پوپك صابري فومني با انتقاد از اظهارات يكي از اعضاي كميسيون فرهنگي مجلس شوراي اسلامي كه از انتشار اين كاريكاتور انتقاد كرده بود، گفت: او در اظهارات خود عنوان كرده بود، كشيدن كاريكاتور يكي از مقامات، قباحت دارد؛ درحالي‌كه قصد و هدف از كشيدن يك كاريكاتور، استهزاء و تمسخر افراد نيست؛ طنز و كاريكاتور بيان واقعيت‌ها به شيرين‌ترين و مليح‌ترين شكل ممكن است.

او همچنين خاطرنشان كرد: اين موضوع نشان مي‌دهد چقدر در زمينه‌ي كارهاي فرهنگي، كم‌كاري كرده‌ايم. ما سليقه‌هاي مختلفي در جامعه داريم و خودمان مقصريم كه در زمينه كار فرهنگي كوتاهي كرده‌ايم.

وي در ادامه به موضوع نصب تنديس كيومرث صابري اشاره كرد و گفت: در فومن مي‌خواستند تنديس مرحوم صابري را نصب كنند، ولي ما مخالفت كرديم؛ چون در وصيت‌نامه مرحوم صابري ذكر شده با اين‌گونه اقدامات، مثل نام‌گذاري خيابان، مخالف است و تنها مراكز فرهنگي و مدرسه‌ها مجاز به چنين اقداماتي هستند.

مرتبط:
براي آدمي از دست رفته ، در سرزميني كه شعار آدميت از در و ديوارش مي‌بارد.
شادي حق مسلم بچه‌هاست!
بچه‌ها گل‌آقا نا منظم مي‌شود.
فردا كدام مجله نوجوانان تعطيل مي‌شود؟
و... كشيدن كاريكاتور رئيس جمهور؟ قباحت دارد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 19:0  توسط سعید افشاری  | 

لينك گل آقايي

                                  سايت گل آقا

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 18:55  توسط سعید افشاری  | 

مطلب طنز

سير و پياز دعوا مي کنن، سير به پياز مي گه : برو گم شو ، بوي بدي داري.
 
پياز و سير با هم دعوا مي کنن، سير به پياز
مي گه: حيف که سيرم و الا مي خوردمت.
 
مورچه هه به تنهايي ۲ تا گندم ور مي داره، ديسک کمر مي گيره.
 
مي خواستن کچلي را ترور کنن، تو سشوارش بمب کار مي ذارن و به شامپوش مواد شيميايي
مي ريزن.
روزي خبر نگاري از عمران صلاحي، يکي از بزرگان
طنز پرداز و طنز نويس اين مرز و بوم، پرسيد؟ شما که خودتان ترک هستيد، چرا از اين همه جوک راجع به ترک ها ناراحت نمي شويد؟ عمران صلاحي در
جواب پرسش گر گفت: در باره مليت هاي بزرگ،
جوک درست مي کنند.
 
سوسکه مست مي کنه و مي ره جلوي دم پايي و مي گه: بزن، ده بزن ديگه لعنتي !!!
 
مردي مي ره لامپ مهتابي بخره، داخل دکوني مي شه ولي چون نمي دونست چي بگه، مي گه: ببخشين حاج آقا، لطفا ۱ متر لامپ بدين !!!
 
اگه حيوونا قرار بود شغلي انتخاب کنن، حتما وال ملوان، گورخر زنداني، لک لک شالي کار، دارکوب نجار، زنبورعسل قناد، بلبل خواننده، کرم ابريشم بافنده، ميمون بندباز و کبوتر پستچي مي شدند.
 
طرف مي ره و در يخچال رو باز مي کنه و مي بينه: ژله هه داره مثل بيد مي لرزه، بهش مي گه: نترس ميخوام پنير بخورم.
 
شفچنكو از مسابقه شهر به شهر شبكه سه بدش ميومده، يه بار زنگ مي زنه به حسيني و مي گه : گوشي رو بدين به حسيني، حسيني گوشي رو ورميداره و مي گه: اسمتون؟ شفچنكو مي گه : ببين داداش، زود بگو هواپيماتو بيارن پايين، حسيني يه خورده ادا در مي آره و مي گه : چرا؟ شفچنكو مي گه: آخه تو هواپيماتون بمب گذاشتيم.
 
سوسکه با ملخ ازدواج مي کنه، بچه شون پروانه مي شه .
 
يه بره با مامان و باباش دعوا مي كنه، بعد مي ره سر خيابون و داد مي زنه: دربست كشتاركاه.
 
يه چيني رو دار مي زنن، مي شه: دارچين.
 
از فوتباليستي مي پرسن؟ چرا هميشه قبل از زدن گل مي ري حموم؟ يارو مي گه: آخه مي خوام گل هاي تميز بزنم .
گرگه مي ره خونه شنگول، منگول و حبه انگور.
در مي زنه و مي گه: شنگول، منگول، حبه انگور، در رو باز کنين، منم، مادرتون. پينوکيو در رو باز
مي کنه و مي گه: ببخشين از اينجا رفتن.
يه نفر مي افته تو جوب، مردم درش مي آرن،
ازش مي پرسن؟ سالمي؟ طرف مي گه: نه، من جاسمم.
 
يه فيله از دست مادرش فرار مي کرده، يه مورچه هه مي بيندش و بهش مي گه: بيا پشتم قايم شو.
يه خره لنز مي ذاره و مي ره تو جنگل، همه
حيوون ها نگاش مي کنن، مي گه: چي يه، مگه آهو نديدين؟
 
اخي، غضنفر و قوچعلي در بيابون هاي آفريقا گير مي افتن و گرمشون مي شه. براي خنک شدن، قوچعلي مي ره و يه بادبزن درست مي کنه،
غضنفر يه پنکه و اخي يه مي ره و با در ماشين بر مي گرده، بهش مي گن: در ماشين واسه چي؟
مي گه: ميخوام شيشه شو بدم پايين، هوا بي آد.
يه روز بامشاد با شورت مي ره تو خيابون، يه بابايي بهش مي گه: چرا با شورت اومدي تو خيابون؟ بامشاد مي گه: وفا داري، وفا داري، به شورت من چيکار داري؟
يه نفر مي خواسته يه ماهي رو خفه کنه، هي سر ماهي رو مي کنه زير آب و در مي آره.
يه مار عاشق مار ديگه مي شه، مي فهمه
شيلنگه.
از گوسفنده مي پرسن؟ بزرگترين آرزوت چي يه؟ مي گه: برا يه بار هم که شده، جلو وانت بشينم.

فرزاد عباسي.
طرف، كنار دو تا خر ژست مي گيره و مي گه: افسانه سه برادر.
ميخ هه مي ره عروسي، اون قدر قر مي ده که مي شه پيچ!!!
از روباهه مي پرسن؟ شاهدت کيه؟ مي گه: من بدون حضور وکيلم حرف نمي زنم!!!
كلاغه مي گه: من طاووسم. مي پرسن؟ پس چرا اين قدر سياهي؟ مي گه: ازسر كار اومدم.
مي پرسن؟ شغلت چي يه؟ مي گه: كارگر معدن زغال سنگم.
يه مرده با زنش سوار ماشين بودن و داشتن
مي رفتن ماه عسل، يه خارجيه مي آد و با ماشينش از کنارشون رد مي شه و مي گه: گود مورنينگ. مرده هم در جواب مي گه: مورنينگ گود. زنش ازش مي پرسه؟ تو به اون يارو خارجيه چي گفتي؟ مي گه: هيچ چي، اون گفت: سلام عليکم، منم گفتم: عليکم السلام!!!
 
در يکي از نمايشگاه هاي کامپيوتري که اخيرا برگزار شده بود، بيل گيتس، موسس مايکرو سافت و ثروتمندترين مرد جهان، صنعت کامپيوتر را با صنعت اتومبيل مقايسه و ادعا کرد: اگر فن آوري جنرال موتورز با سرعتي مانند سرعت پيشرفت فن آوري
کامپيوتر پيشرفت کرده بود، امروزه همه ما
ماشين هايي سوار مي شديم که قيمتشان ۲۵
دلار و مصرف بنزين آن ۴ ليتر در هر ۱۰۰۰ مايل بود.
جنرال موتورز هم در جواب بيل گيتس اعلام کرد:
اگر جنرال موتورز هم مانند مايکرو سافت پيشرفت کرده بود، اين روزها ما ماشين هايي با اين مشخصات سوار مي شديم: ۱- کيسه هوا قبل از باز شدن در هنگام تصادف، از شما مي پرسيد؟
re You Sure ، آيا مطمئن هستيد؟!
۲- بدون هيچ دليلي ماشين شما در روز دو بار تصادف مي کرد! ۳- هر دفعه که خط هاي وسط خيابان را از نو نقاشي مي کردند، شما بايد يک ماشين جديد مي خريديد! ۴- گاه و بي گاه ماشين
شما در خيابان ها از حرکت باز مي ايستاد و شما چاره اي جز استارت مجدد (Restart) ، نداشتيد!
۵- گاهي اوقات در اثر کارهايي مانند گردش به چپ،
ماشين شما خاموش( Shut Down) مي شد و
استارت آن نيز از کار مي افتاد. در اين گونه موارد،
چاره اي جز نصب مجدد (Reinstall) موتور نداشتيد!
۶- فقط يک نفر از يک ماشين مي نوانست استفاده
کند مگر اين که با خريد مدل ۹۵ يا NT براي آن ، صندلي هاي بيشتري خريداري مي کرديد! ۷- ماشين هاي مکينتاش با موتور Sun بهتر - پنج بار سريع تر و راحت تر از ماشين هاي مايکرو سافت
بودند اما تنها در ۵ در صدجاده ها مي شد اين ماشين ها را يافت! ۸- چراغ هاي اخطار، وضعيت
بنزين، روغن و آب با يک چراغ General Fault
تعويض مي شدند! ۹- صندلي هاي جديد همه را مجبور مي کردند تا بدن خود را متناسب و اندازه آن ها بکنند! ۱۰- جنرال موتورز خريداران ماشين هايش
را مجبور به خريد نقشه هاي راه ها مي کرد که
اصلا ممکن بود به درد رانندگان نخورد، هر گونه
تلاش براي پاک کردن اين گزينه، منجر به کاهش
کيفيت عمل کرد تا پنجاه در صد و بيشتر مي شد!
۱۱- هر بار که جنرال موتورز مدل جديدي را به بازار عرضه مي کرد، خريداران ماشين بايد رانندگي را از اول ياد مي گرفتند، چون هيچ يک از عمل کرد ها و کنترل هاي ماشين، مانند مدل قبلي نبود! ۱۲- براي خاموش کردن ماشين، بايد دکمه استارت را مي زدند!

 
جرج بوش مي ره بازديد يه مدرسه، سر کلاس
مي شينه و مي گه: هر سوالي دارين بکنين. يکي
بلند مي شه و مي گه: سلام آقاي رييس جمهور،
اسم من رابرته، من سه تا سوال داشتم؟
۱- چه طور شد شما انتخابات رو باختيد و بعد برديد؟
۲ - چرا شما مي خواهيد بدون دليل به عراق حمله
کنيد؟ ۳ - به نظر شما، بمب اتمي هيروشيما،
بزرگترين عمل تروريستي تاريخ نبود؟ جرج بوش
تکوني رو صندليش مي خوره و تا مي آد جواب بده،
زنگ تفريح مي خوره. زنگ بعد يه پسر ديگه بلند
مي شه و مي گه: آقاي رييس جمهور، اسم من جکه و من پنج تا سوال داشتم؟ ۱- چه طور شد شما انتخابات رو باختيد و بعد برديد؟ ۲- چرا شما مي خواهيد بدون دليل به عراق حمله کنيد؟ ۳- به نظر شما، بمب اتمي هيروشيما، بزرگترين عمل تروريستي تاريخ نبود؟ ۴- چرا زنگ تفريح ۲۰ دقيقه زودتر به صدا در اومد؟ ۵- و سوال آخر؟ رابرت کو؟
خروسه پول نداشته زن بگيره، مي ره گالينا بلانکا مي خره.

شايان
مي گن: هاچ، زنبور عسل، با لاخره مادرش رو در سايت اورکات پيدا کرد.
يه روز يه فيل مي ره بالاي درخت و مي گه: من گيلاسم، من گيلاسم.
تو عروسي، دامادو جو مي گيره، به عروس شماره تلفن مي ده.
از يه مرده مي پرسن؟ کجا ميري؟
مي گه: کارواش.
مي گن: پس ماشينت کو؟
مي گه: نزديکه، پياده مي رم.
- آقاي قصاب بهتون تبريك ميگم صاحب پسر سالمي شديد كه سه كيلو و نيم وزن داره.

- بااستخوون يا بي استخوون؟؟؟!!!
- محمود كه خيلي قوي بود, يك تنه ده نفر رو حريف بود چرا زخم و زيلي افتاده تو بيمارستان؟

- آخه يازده نفر ريختن و زدنش!!!!!
وكيل: من هرچه در توان داشتم براي نجاتت انجام دادم, ديگه كاري از دستم برنمياد.

قاتل: چرا برنمياد, نوكرتم, بيا و آقايي كن و بگو خودت مرتكب قتل شدي تا نوكرت تبرئه بشه!!!
پرويز وقتي ديد رفيقش كه تازه زن گرفته , مي خواهد به تنهايي سوار هواپيما شده و به ماه عسل برود, پرسيد:
پس زنت كو؟
رفيقش جواب داد:
اي بابا آدم در تمام عمر فقط يك بار ماه عسل داره, آن را هم نبايد به خاطر زنش ضايع و خراب كنه!!!!
عابري از يك نفر كه كنار خيابان ايستاده بود, پرسيد:
اينجا چرا ايستادي؟
مخاطب گفت: هفده, هفده, هفده...
عابر دوباره پرسيد: هفده, هفده يعني چه؟
گفت: فضولها رو ميشمرم و تو هفدهمي هستي...!!!
 
- اين بابا چيكار كرده كه جلبش كردن؟

- ميگن جيب كانگوروي باغ وحش رو زده!!!!
در سربازخونه.....

سرهنگ: اسمت چيه؟

سرباز: ممد.

سرهنگ: اين چيه دستت؟

سرباز: تفنگ.

سرهنگ: تفنگ؟ اين مملكتته, آبروته, زندگيته, شرافتته, خواهرته, مادرته, و ....

سرهنگ رو به سرباز ديگر: اسمت چيه؟

سرباز: شعبان .

سرهنگ: اين چيه دستت؟

سرباز: خواهر, مادر ممده!!!!
مردي توي خيابان راه مي رفت و مي خنديد, دوستش بهش رسيد و پرسيد:

- چرا با خودت مي خندي؟ مگه ديوونه شدي؟

- نه, دارم براي خودم جوك تعريف ميكنم.

كمي كه جلوتر رفتند مرد آنقدر خنديد كه سياه و كبود شد, دوستش سئوال كرد ديگه چي شده؟

- هيچي تابحال اين جوك را نشنيده بودم!!!!
عمله اي طبقه سوم يك ساختمان در حال كاركردن بوده كه ناگهان يك تيرآهن از بالا ميفته و گوشش از بيخ كنده ميشه, سرعمله بهش ميگه:

- ناراحت نباش, ميريم پايين و پيدايش ميكنيم و ميديم دكتر پيوند بزنه.

همه ميرن پايين و شروع ميكنن به گشتن, سرعمله گوش رو پيدا ميكنه و ميگه:

- ايناها پيدايش كردم.

عمله ميگه: نخير, اين گوش من نيست, مال من يك سيگار اشنو پشتش بود!!!!
احساسات متضاد به چي ميگن؟
به وقتي كه مادر زنتون روي ماشين آخرين سيستمتون سقوط ميكنه!
وجه تشابه زير شلواري با ژيان چيه؟
با هر دوتاشون تا سر كوچه بيشتر نميشه رفت!
دختري كه خوشگل بوده با مادربزرگش ميره پارچه فروشي, دختر به فروشنده:
يك قواره پارچه بدين و قيمت پارچه رو ميپرسه.
فروشنده كه هيز بوده جواب ميده: قيمتش ۱۰ تا ماچ, و دختر قبول ميكنه.
وقتي فروشنده پارچه رو مي پيچيده و نوبت حساب ميرسه, دختر داد ميزنه:
- مامان بزرگ بيا حساب كن!!!!!
دو نفر با هم كشتي مي گرفتند, اولي كه دومي او را ضربه فني كرده بود, گفت:
عمو فكر نكن هنر كردي ها هر كي با من كشتي بگيره اول ميشه ها...!!!
 
قاضي: خانم چرا با صندلي زدين توي سر شوهرتون؟
زن: آخه آقاي قاضي زورم نرسيد ميز رو بلند كنم!!!!
قاضي: شكايت شما از اين آقا اينه كه ايشان به شما گفتن احمق, بي شعور, نفهم؟
شاكي: بله قربان عين حقيقته.
قاضي: خب اگه عين حقيقته پس چرا شكايت كرديد؟؟؟!!!!
روزي يك آباداني با ماشيني تصادف كرد راننده مقابل باعجله پياده شد و بهش گفت: ببينم داداش تو سالمي؟
- نه والله من سالم نيستم, جاسم ام...!!!!
روزي شخصي در شهر ادعا ميكند كه من خدا هستم.
مردم شهر او را پيش حكيم ميبرند و حكيم باشي براي اينكه او را بترساند به او ميگويد:
- مرد ديگري پارسال ادعا ميكرد كه پيغمبر است و من دستور دادم او را كشتند.
اين شخص جواب داد كار خوبي كرديد چون او فرستاده من نبود...!!!
آخ آخ آخ اكبر تو رو خدا شانس رو مي بيني.
- چي شده؟
- امروز صبح چتري رو كه ديشب ازت امانت گرفته بودم, تو اتوبوس جا گذاشتم.
- دستت درد نكنه تو اسم اين رو ميگذاري شانس؟
- معلومه, فكر كن اگه چتر خودم بود اسمش ميشد بدبختي...!!!!
راند اول مسابقه بوكس تموم شده بود و بوكسور در گوشه رينگ از ضربات حريف گيج و منگ افتاده بود.
مربي مشغول بادزدن بود كه زنگ راند بعد به صدا در آمد.
بوكسور ضربه خورده گيج باشنيدن صداي زنگ به مربي گفت:
عزيزم برو ببين كيه در ميزنه, آخ سرم!!!!
مردي بعد از تصادف شديد رانندگي در بيمارستان تازه به هوش آمده بود, با ناله گفت: چي شده؟ چي بر سر من آمده؟

پرستار گفت: آرام باش و شجاع, تو در تصادف پاهايت له شده و ما مجبور شديم هر دوتا رو قطع كنيم.

مرد گفت: عجب خبر بدي. هيچ خبر خوبي ندارين به من بدين؟

پرستار گفت: چرا, اين بيمار بغل دستي ات حاضره شلوار و كفشهايت رو به قيمت خيلي خوبي ازت بخره
يك فيزيكدان ايراني كه در سازمان فضايي ناسا كار ميكرد, اسم مادرزنش را در ليست داوطلبين اعزام به مريخ ثبت كرد. دوستانش پرسيدند
آيا او ميداند و به اين مسافرت رضايت داده است؟
فيزيكدان جواب داد:
ما براي خدمت به بشريت و علم بايد بيشتر از اينها قرباني بدهيم
 
يه روز دو تا دوست داشتند با هم صحبت ميکردند که يکيشون برميگرده ميگه :
امير من يه مدتيه دچار فراموشي شدم .
امير ميگه :
از کي ؟
يارو ميگه :
چي از کي ؟
يارو از تير ميره بالا از مرداد مياد پايين .

مطلب ها از سایت http://www.niksalehi.com  گرفته شده است

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 16:26  توسط سعید افشاری  | 

عكس سعيد افشاري

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 22:11  توسط سعید افشاری  | 

من را بيشتر بشناسيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 22:8  توسط سعید افشاری  | 

لطیفه های درپیت

لطيفه هاي درپيت

بهداشت

معلم : پسر تو با كلمه بهداشت جمله بساز

شاگرد پس از كمي فكر گفت : پدر دوستم در باغ خود دو تا درخت به داشت !

رفع گرسنگي

مشتري : گارسون منكه با اين غذا سير نشدم ! شما فكر مي كنيد چه برايم بياوريد بهتر باشد ؟

گارسون : صورت حساب ... چون كاملاً اشتها را كور مي كند .

آگهي استخدام 

شيريني فروشي جلو مغازه خود اعلاميه اي زده بود به اين شرح : ((يك نفر فروشنده احتياج داريم ، حق تقدم با كسي است كه مرض قند داشته باشد ))

پسر با انصاف

قطار فقط سه دقيقه در ايستگاه توقف مي كرد . وقتي قطار ايستاد ، يكي از مسافران خم شد . پسركي را كه در ايستگاه بود صدا زد و گفت : (( پسر جان اين ده سنت را بگير و براي من يكدانه پرتقال بخر .)) و براي اينكه به پسرك مزدي داده باشد گفت :

 (( بيا اين ده سنت را هم بگير و براي خودت هم يكدانه بخر .))

پس از دو دقيقه هنگامي كه قطار در حال حر كت كردن بود پسرك دوان دوان بازگشت و در حالي كه مشغول پوست كندن يك پرتقال بود ، ده سنت به مسافر پس داد و گفت : (( آقا من آدم درستي هستم . بفرماييد ، اين ده سنتتان را بگيريد . چون پرتقال ها تمام شده بود و فروشنده بيش از يك پرتقال نداشت .))

حساب سيب

معلم :

اگر شش دانه پرتقال داشته باشي و سه دانه ديگر هم به تو بدهند ، چند پرتقال خواهي داشت ؟

شاگرد : (( چه عرض كنم آقا ما در منزل هميشه با سيب حساب مي كنيم نه با پرتقال .))

 

آيينه

ابلهي به راهي مي رفت ، آيينه اي يافت ، عكس خود را در آن ديد فوري آن را بر زمين گذاشت و گفت :

(( ببخشيد آقا ، نمي دانستم مال شماست .))

بيمار تيمارستان

مريض : آقاي دكتر همش فكر مي كنم كه گاو شده ام !

دكتر : از كي چنين احساسي داري ؟

مريض : از وقتي كه گوساله بودم

درس دستور زبان فارسي

آموزگار فعل رفتن را صرف مي كرد و مي خواست مضارع آن را به ديگران ياد بدهد و مي گفت :

(( مي روم ،  ميروي ،  مي رود ،  مي رويم ، مي رويد ،

مي روند)) پس از آن از يك از شاگردانش پرسيد خوب فهميدي ؟

دانش آموز گفت : بله

آموزگار گفت : بگو ببينم چه فهميدي ؟

شاگرد گفت : فهميدم كه همه مي رويم و هيچكس نميماند .

تنبيه عادلانه

دو نفر دانش آموز سر كلاس خنديدند معلم آنها را به نوشتن صد مرتبه نام و نام خانوادگي شان جريمه كرد ولي پس از چند ثانيه يكي از آن دو دستش را جهت اجازه صحبت بلند كرد و گفت : آقا اين جريمه عادلانه نيست معلم پرسيد چرا ؟

دانش اموز گفت برا ي  اينكه نام رفيقم حسن راد است ولي نام من محمد حسين حسينقلي زاده سلطان آبادي مي باشد بنابر اين تا من ده بار نام و نام خانوادگي خود را بنويسم رفيقم بيش از صد بار نام و نام خانوادگي خود را نوشته است معلم خنديد و از جريمه هر دو نفر صرف نظر كرد و هر دو را بخشيد .  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 19:30  توسط سعید افشاری  | 

فال ها

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 19:15  توسط سعید افشاری  | 

لطيفه هاي در پيت

آب تميز و سالم

معلم : بگو ببينم ما چگونه مي توانيم آب تميز و سلن به دست بياوريم و بخوريم .

شاگرد : آقا اجازه مي رويم رودخانه مقداري آب بر مي داريم ، آن را مي شوييم و بعد مي خوريم .

علت سوختگي

مردي يكي از دوستانش را ديد كه هر دو طرف صورتش سوخته بود . پرسيد چرا سمت راست صورتت سوخته ؟

گفت : داشت لباس اتو مي كردم كه يكباره تلفن زنگ زد . اتو را به جاي تلفن اشتباهي روي گوشم گذاشتم .

مرد پرسيد : خوب چرا سمت چپ صورتت سوخت ؟ گفت : براي اينكه تلفن يكبار ديگر زنگ زد .

قويترين فرد دنيا

آيا مي داني كه قويتيرين فرد دنيا چه كسي است ؟

مامور راهنمايي و رانندگي ، چون مي تواند با اشاره فقط يك انگشت دست صدها ماشين را نگه دارد.

مطمئن هستسيد

صاحبخانه ( به آرامي ) : الو ، آقاي پليس لطفاً كمك كنيد . يك غريبه وارد خانه ي من شده است .

پليس شما مطمئن هستيد .

صاحبخانه : مي خواهيد گوشي را بدهم با خودش صحبت كنيد .

خيار شور

روزي آقايي در حالي كه دو تا خيار بزرگ را در دست گرفته بود ، وارد مغازه بغالي شد و از فروشنده پرسيد : ببخشيد آقا شما خيار شور داريد ؟

فروشنده پاسخ داد ؟ بله

مرد گفت : پس لطفاً اين خيار ها را هم بشوييد .

 

 

تخفيف

مردي كه دستش شكسته بود . براي معالجه نزد دكتر رفت . دكتر بعد از معاينه به او گفت : بايد هزار تومان بدهيد تا دست شما را گچ بگيريم . مريض گفت :گران است . پانصد تومان ميدهم دستم را گل بگيريد .

پنگوئن باغ وحش

روزي مردي دوستش را با يك پنگوئن ديد . گفت آن را به باغ وحش ببرد . دوست مرد گفت : باشد.

 روز بعد دوباره همان صحنه قبلي را ديد . گفت : مگر پنگوئن را به باغ وحش نبردي ؟  دوست مرد گفت : چرا بردم . خيلي خوشش آمد. امروز هم مي خواهم ببرمش سينما !

ميني بوس جاي چيست ؟

ميني بوس پر از مسافر بود يك نفر از لابلاي مسافران فرياد زد : آقاي راننده كمتر مسافر سوار مي كردي كه بتوانيم نفس بكشيم .

راننده گفت : مرد حسابي ميني بوس جاي مسافر است جاي نفس كشيدن كه نيست!

زلزله

معلم : بگو ببينم چه هنگامي زمين لرزه رخ مي دهد ؟

آقا بيش تر در زمستان ها .

معلم : چرا ؟

شاگرد : چون زمين سردش مي شود .

نصيحت   

پسري در خيابان گدايي مي كرد . پيرزني به اورسيد و گفت : پسر جان ! تو نبايد در خيابان گدايي كني . تو بايد بروي به مدرسه .

پسر آهي كشيد وگفت : آن جا رفتم . اما يك ريال هم به من ندادند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 12:42  توسط سعید افشاری  |